تبلیغات
شعر سپید - حتا از دست ترجمه هم کاری بر نمی آید اما ...
 
درباره وبلاگ


سلام
کمی درباره ی شعر سپید

مدیر وبلاگ : علیرضا کاهد
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شعر سپید
پیام باید با زبان شعر انتقال یابد نه از زبان شاعر




ترجمه همیشه مثل یک داس، شعر را که در زمینی با فرهنگ و زبان و حس خاص خودش  روییده؛قطع می کند. هر چندنیتش بد نیست! دلش می خواهد تجربه ها و حس ها را به تمام دنیا در میان بگذارد.

هرچند مترجم هر چقدر قوی تر و بادقت تر بهتر ... اما به هر حال  داس دردست است و ...!

اما گاهی شاعر اینقدر قدرت دارد و شعرش اینقدر توانمند است که حتا بدون ریشه هنوز زیباست ... نمونه ی  بارزش ( البته با یک ترجمه ی خوب (البته به نظر من) ) ویسواوا شیمبورسکا و "آدم ها روی پل"اش با ترجمه ی مارک اسموژنسکی لهستانی ست که با داشتن مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی ارتباط نزدیکی با ادبیات فارسی و شعر ایران داشته و همین موضوع کمک بسیار زیادی به خوب از آب درآمدن ترجمه ی او کرده است.

 

یک شعر از آدم ها روی پل شیمبورسکا:

 

 

بدون اغراق درباره‌ی مرگ

 

شوخی سرش نمی‌شود
ستاره‌ها، پل‌ها
نساجی، معادن، كشت و زرع
كشتی سازی و كیك پختن را نمی‌فهمد.

در مورد برنامه‌های فردا كه حرف می‌زنیم
می‌دود میان صحبت‌هامان و حرف آخر را می‌زند
كه خارج از موضوع است.

حتا چیزی را كه كاملا مربوط به حرفه‌ی اوست
بلد نیست:
نه گور كندن
نه تابوت ساختن
نه جمع و جور كردن ریخت وپاش‌هایش.
مشغول كشتن است
و این كار را ناشیانه انجام می‌دهد
بدون نظم و نظام و بدون تجربه.
انگار بار اول است كه روی هر كداممان تمرین می‌كند.

پیروزی جای خودش
اما شكست‌ها را ببین
تیرهایی كه به خطا رفته‌اند
وتلاش‌هایی كه از سر گرفته می‌شوند!

حتا گاهی از سرنگون كردن مگسی در هوا
عاجز است
در مسابقه‌ی خزیدن،
به هزارپاها می‌بازد.

این همه پیازداران و حبوبات غلاف‌دار
شاخك‌ها، باله‌ها، آبشش‌ها
پرهای فصل جفت‌گیری و پشم زمستانی
شاهدی‌ست بر كار كاهلانه‌ی به تعویق افتاده‌اش.
سوءنیت كافی نیست
و حتا كمك ما در جنگ‌ها و كودت‌ها
تا به حال، كم بوده است.

قلب‌ها درون پوسته‌ی تخم‌ها می‌تپد
اسكلت نوزادها رشد می‌كند
دو برگچه و گاهی در افق درختانی بلند
نصیب بذرها می‌شود.

آنكه می‌پندارد مرگ مقتدر است
خود دلیلی زنده بر مقتدر نبودن آن است


زندگی‌ای پیدا نمی‌شود كه دست كم یك لحظه
جاودان نبوده باشد.

مرگ
همیشه در فاصله‌ی همین لحظه تأخیر می‌كند.

بیهوده دستگیره‌ی دری نامرئی را
برای باز شدن تكان می‌دهد.
هر چه را كه به دست آورده‌ای
نمی‌توامد از تو پس بگیرد.





نوع مطلب : شعرترجمه، 
برچسب ها : ترجمه، ویسواوا شیمبورسکا، آدم ها روی پل، مارک اسموژنسکی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 بهمن 1391 :: نویسنده : علیرضا کاهد
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.